تبليغاتX
آدمای رنگی
مردم ما

این چند نفر...

يه روز دو نفر مشغول كار بودن . يه نفر يه گودال مي كند و نفر دوم از پشت سر بلافاصاله گودالو پر مي كرد. واسه يه رهگذر سوال پيش اومد پرسيد: شما مشغول چه كاري هستين؟ آقاهه گفت ما سه نفر بوديم. نفر اول گودال مي كند نفر دوم لوله مي كشيد نفر سوم گودال رو پر مي كرد حالا اون دوميه نيومده دليل نمي شه كه ما كارمونو انجام نديم!!!

يكي از اون كشورايي كه ما اگه بگيريمش با دندون تيكه پارش ميكنيم ( البته دولتشو نه ملتشو)!! وزير اقتصاد نداره اما مي خواد سه سوته اقتصادشو متحول كنه . دليل نميشه كه آخه طرح كه دارن فقط آدم ندارن!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 21:8  توسط حمید | 

 من بی گناهم...!

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال

 آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مان فرد ۴۶ ساله خواهد بود.

هيچ اطلاعی در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و درباره سالهای مياني زندگی او نيز اطلاعات

 كم و بيش پراكنده ای داريم. اما اين را می‌دانيم كه در سن ۴۲ سالگی، گياهان و جنگلها پديدار شده و

 شروع به رشد و نمو کردند . اثری از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود

.
يعني زمين آنها را در سن ۴۵ سالگی به چشم خود ديد و تقريبا ۸ ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.

 در اوايل هفته پيش ميمونهای آدم نما به آدمهای ميمون نما تبديل شدند و آخر هفته گذشته دوران

 يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود ۴ ساعت روي زمين بوده و طی همين يك ساعت گذشته كشاورزی را كشف

 كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه

 چه بلائی بر سر اين بيچاره‌ی ۴۶ ساله آورده است.


او طي ۴۰ دقيقه بيولوژيكی، از اين بهشت يك آشغالدانی كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهای

 سرسام آوری زياد كرده، و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض كرده است.


سوختهای اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است.


و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصير ايستاده و به اين حمله‌ی برق آسا نگاه می‌كند ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 8:30  توسط حمید | 

جمال و لوبیای سحر آمیز...

 

سالها پیش جمال(همان جک قدیم) در نقطه ای محروم(قبل از آغاز سفرهای دوره ای رِِییس جمهور!) به همراه مادر پیرش زندگی میکرد. یک روز مادر جمال افتاد ودر اثر پوکی استخوان  لگن پایش شکست. . دکترها برای خرج عکس وگچ ودارو و زیر میزی و... کلی هزینه طلب کردندو جمال هم که درمانده شده بود گاو پیر و از کار افتاده شان را که هر روز لاغرتر از دیروز میشد به بازار برد تا بفروشد و کاسب های خوش انصاف هم که فهمیدند از سر ناچاری تصمیم به فروش گرفته هر کدام عیبی گذاشتند و آخر هم گاو بیچاره را بز خر کردند و گاو را به یک لوبیا خریدند!

جمال لوبیا را به خانه آورد و آن را کاشت و سرگرم تماشای برنامه نود شد!

صبح که بیدار شد درختی از اینجا تا ثریا توی حیاط در آمده  بود.جمال از ساقه لوبیا بالا رفت تا ببیند به کجا میرسد... سرانجام پس از عبور از 7 آسمان قصر بزرگی را دید که شباهت زیادی به قصر آقا غوله داشت ومرغی شبیه مرغ تخم طلا هم در آن نزدیکی میچرید! جمال دنبال مرغ کرد تا  بگیره و برای درمان مادر پیرش از تخمای طلاش استفاده کنه که ناگهان آقا غوله سر رسید و جمال بیچاره رو گرفت توی مشتش! جمال به التماس وگه خوردن !افتاد و از آقا غوله خواهش میکرد : اونو آزار و اذیت نکنه. آقا غوله که بهش برخورده بود گفت نکنه منظورت از آزار واذیت اونیه که تو صفحه حوادث روزنامه ها مینویسن! جمال با خجالت گفت نه آقا غوله.

آقا غوله که آدم متمدنی بود جمال رو ول کردو ازش پرسید بچه مگه مرض داری داری دنبال مرغ مردم میکنی ؟ اگه بیفتی و دست و پات بشکنه که صد تا ننه بابا برات پیدا میشه اما حالا ولت کردن تو کوچه واسه خودت قل بخوری بزرگ شی!!

جمال بیچاره که گریش گرفته بود قصه مادر پیرشو واسه غوله تعریف کرد غول بنده خدا کلی متاسف شد و اشکش دراومد. بعدم شروع کرد از مادر پیر خودش گفت و از الزایمرش وکمر دردو رماتیسم و ورم معده و...

جمال که دوزاریش افتاده بود این غوله از اون غولای خارجی تو کتاب قصه نیست بعد کلی همدردی  از غوله جدا شد و ازهمون ساقه ای که بالا اومده بود پایین رفت و شروع به بریدن ساقه کردو هیزمشو برد بازارو مادرشو که درمون کرد هیچی  یه کارگاه چوب بری و مبل سازی هم راه انداخت.

از مادر جمالم بشنوید که بعد درمون به رشته پرش ارتفاع رو آوردو تو همین مسابقات بانوان خودمونم تو غرب آسیا در حالی که خبرنگارای خارجی از حجابش انگشت به دهن مونده بودن(با چادر٬ مقنعه و مانتو شلوار و پوشیه) به مقام اول و کاپ قهرمانی رسیدو الانم تو اردوی دبی واسه قهرمانی آسیا آماده میشه.

آره اگه عوض دنبال مرغ تخم طلا دزدیدن ٬ دنبال نون بازوی خودت بودی شاید تو هم مثل آقا جمال الان یه پرادوی نقره ای 2008  زیر پات بود!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 8:18  توسط حمید | 

پتروس نابکار

 

سر چارراه میدون بار ایستاده بودم و قصد داشتم بعد یه روز پر درد سر برگردم خونه و قدری استراحت کنم. یه  پژو تر تمیز ایستاد و یه آدم متشخص در حالی که یه سیگار بر لبش بود طبق عادت همه مسافر کشها بعد زدن یه بوق سرشو به طرف شیشه خم کرد تا بشنوه که کجامیرم. من با یه آقای دیگه که اونم مسیرش حرم بود سوار شدیم و چند قدم جلوتر یه نفر صدا زد دربست کوهسنگی... آقای راننده در حالی که پاشو روی گاز فشار میداد و سیگاشو از ته سیگار قبلی روشن می کرد به طرف من وآقایی که جلو بود برگشته بود گفت مسافرای به این خوبی رو پاده کنمو که میخوام تو رو سوار کنم!!! بعدم شروع کرد به حربف زدن: یه دختر دم بخت دارم که واسه تهیه جهازش ناچار شدم چند روزی مرخصی بگیرم تا بتونم یه پول وپله ای جور کنم و این دختر تو فامیل و همسایه شرمنده و سر افکنده نشه. به هر دری میزنم به روم بسته میشه الانم دارم میرم حرم بلکه امام رضا یه لطفی بکنه و گره از کارمون باز کنه. اسم دخترم نرگسه ٬ بجه که بود پدر و مادرش عمرشونو دادن به شما٬ ما همسایه بودیم خیلی دنبال فامیل این بچه گشتیم اما هر چی بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم. سرتونو دردئ نیارم یه بی بی بوذد توی محل که همه بهش احترام میذاشتن وقبولش داشتن این بی بی این بچه رو به فرزندی برداشت و ما هم به حکم همسایگی و بدون داشتن هیچ چشم داشتی به این دختر کمک میکردیم . آخه خودمونم یه دختر به سن و سال همین نرگس خانم داشتیم و بنا رو گذاشته بودیم بر این که دو تا دختر داریم. بعد چند سال بی بی عمرشو داد به شما و باز این دختر تک و تنها شد ٬ با خانومم حرف زدم وگفتم این دختر بی سرپرسته و گناه داره. خانومم اول میترسید اما بعد رضایت دادو خدا شاهده از دختر خودم بیشتر در حقش مادری کرد تا اینکه نرگسمون بزرگ شد و چند وقت دقبل یه جوون خوب وبرازنده که بهتر از شما نباشه خیلی پسر خوبیه و کارمند بانک هم هست اومد خواستگاری و ما هم انتخاب و گذاشتیم به عهده خود نرگس و نرگس هم رضایت داد و این دو تا جوونو چند روز بعد بردیم حرم و پشت پنجره عقدشون کردیم. آقا رضا (داماد) یه وام از محل کارش  گرفت و یه خونه خرید و حالا هم قراره نیمه شعبان دخترمونو بفرستیم خونه بخت اما دستمون تنگه. بعدم یه سیگار دیگه آتیش زد و ادامه داد حالا منم و یه حقوق کارمندی و 2 تا دختر دم بخت و همین قراضه که می خواستم بفروشمش تا جهیزیه نرگس رو تهیه کنم اما خانومم گفت خدا بزرگه منم حالا فعلا دست نگه داشتم شاید فرجی بشه. نزدیک زیر گذر حرم بودیم آقایی که جلو نشسته بود گفت: آره خدا بزرگه کار خیره و خدا جورش می کنه غصه نخور. بعدم تشکر کرد و گفت که همین کنار پیاده می شم. راننده هم نگه داشت و یه نگاهم به طرف من که به سمت در خیز برداشته بودم کرد وگفت حالا اگه شما هم دوست دارین یه کمکی بکنین جای دوری نمی ره و حتما بی بی هم دعاتون میکنه. جوون جلویی یه هزاری دادو گفت بقیش هم هدیه من و رفت.. منم که از وقتی که یاروشروع به حرف زدن کرد بود فهمیدم آخرش چی می خواد بگه و پولمو همون اول حاضر کرده بوده  صد و پنجاه  تومن دادم می خواستم برم که گفت شما هم اگه کمک کنین جای دوری نمیره!! منم جواب دادم واست دعا میکنم و راهمو کشیدم و رفتم اما نمیدونم چرا احساس کردم یارو فحشم داد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 11:33  توسط حمید | 

X و Yو  Z و....

 

توی یه شهر دور یه روز آقایx که کارمند یکی از ادارات دولتی بوداز خواب بیدار شد و دید دیر شده بنابرین با همکارش تماس گرفت و ازش خواست که به جای اونم کارت بکشه اینجوری یک دلار از حقوقش کم نمی شد و دچار کسر خواب هم نمی شد. آقای x با عجله از خونه بیرون اومد و واسه اینکه می دونست راننده اتوبوس سر خط تا صبحانشو با همکاراش نخوره و بعدم سه تایی با هم حرکت کنن نمیاد تصمیم گرفت با تاکسی بره. آقای Y راننده تاکسی هم واسه اینکه می ترسید  سهمیه بنزینش به آخر برج نکشه  یه سری سیخکولکایی!!! به تاکسی متر زده بود تا اگه کم آورد بتونه آخر برج بنزین آزاد بخره اینجوری به آقای X 50 سنت ضرر میزد اما واسه آخر برج می تونست پول جور کنه ... Y تو همین فکر بود که ماشینش خراب شد بنا برین ماشینو برد به تعمیرگاه آقای Z  . آقای Z هم نامردی نکرد و جنس دست دوم استفاده کرد اینجوری 5 دلا ر به Y  ضرر میزد. آقای Z  سرمست از تیز بازیش بود که یادش اومد شب باجناقش اینا میان و گوشت نخریده پس 10 دلار  به شاگردش داد تا از آقای M  گوشت بخره. شاگرد هم توی راه 2 دلار از پولا برداشت و واسه خودش لپ لپ خرید!!! اما لپ لپ شل شد و روی لباسش ریخت و واسه اینکه اوستاش نفهمه لبسا رو داد اتو شویی و آقای N  هم که یه کم بو برده بود که قضیه چیه از شاگرد داغدار لپ لپ 50 سنت بیشتر گرفت . شاگرد رفت قصابی آقایM  و 1 کیلو گوشت خواست  آقایM هم نیم کیلو گوشت گاو با نیم کیلو گوشت الاغ مرده مخلوط کرد و داد به شاگرد اینجوری  3 دلار بیشتر کاسبی می کرد . تا اینجا  آقای X 11 دلار ضرر کرده...

 M  داشت دخل رو می شمرد که از طرف اداره آقای X یه نامه به دستش رسید که 100 دلار براش خرج داشت. اما آقای M  آقای  X رو می شناخت و می دونست یه دستی تو کار خیر داره!!! بنابرین 30 دلار به آقای  X داد تا مشکل حل بشه. آقای X   هم شب بعد از  یه روز خوب به خونه رسید اما با کوهی از خاکستر مواجه شد...

طوری که همسایه ها می گفتن طرفدارای تیم جزایر فارو با طرفداری چوکای تالش  دعواشون شده و خونه آقای X  رو به آتیش کشیدن٬ اینجوری آقای X چند ده هزار دلار دلار ضرر میکنه و حالا مجبوره نرخ خدمات انسان دوستانش رو بالاتر ببره تا بتونه جبران کنه!!!!

این داستان توی یه کشوردور که خیلی بده اتفاق افتاده(تیم چوکای تالش همه جا طرفدار داره مگه چیه!!!) هیچ ربطی هم به ملت متمدن و با فرهنگ ما نداره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 11:9  توسط حمید | 

پرده اول:

 

پیرزنه سرشو به طرف عقب برمیگردونه و میگه : ندرم نه نه چکار کنم دیروز رفتم دوا ها مه بگیرم 1600 تومن شده نداشتم که بدم ٬ خدا خیرش بده یک آقایی پولش داد. چند روز قبلم سوار یک ماشینی شدم هر کار کردم پول نگرفت یک جوونی بود ٬ مگه: نه نه  مو که تو ر بری پول سوار نکردم مو تو ر بری خدا سوارت کردم !!٬ نه نه خدار هزار مرتبه شکر مکنم که وضعم از خیلی ها بهتره هنوزم شکر خدا دست و پایی درم که بلن شم یک چک اشکینه یا چیز دگه درست کنم و بخورم خدا همسایه ها ما ر م  خیرشان بده کمکم مکنن ٬ ها نه نه هنوزم آدمای خوب پیدا مشن  چکار کنم الان دارم مرم پیش دختر برارم فردا خرج دارن دعوتم کرده٬ هر سال خرج مده و هر سالم مورم دعوت مکنه خانشان آخر ازاد شهره یک کم برم سخته برم اما خبیت ندره نه نه آدم جایی دعوت کنن و نره..

بعدم سرشو به طرف راننده میکنه و میگه همی جلوتر پیاده مشم خیر از جوونیت ببینی نه نه!! دستوشو به زحمت میبر تو یقه بلوز رنگ و رفته آبی دخترونش و یک کیسه که معلومه خیلی وقته تو گردنشه در میاره و یه صد تومنی مچاله شده میکشه بیرون و به طرف آقای راننده میگیره راننده هم بها یه نگاه ترحم آمیز میگه برو مادر پول نمی خواد برام دعا کن...

با خودم میگم دختر برادرت اگه دست تو رو میگرفت از خیرات کردن به اسم امام حسین  و تو شکم چند تا مفت خور واسه اسم و رسم پیدا کردن هزار بار بیشتر ثواب می کرد.... کاشکی دنیا یه کم بی ریا تر بود....

پرده دوم:

 

یارو سرشو انداخته بود پایین و همونجور که با تلفن همراهش حرف می زد کلید و انداخته بود و د ر حیاطو که پشتش یه آجر بود هل داده بود و یه خسته نباشید هم به صا حب خونه که با کارگراش تو حیاط مشغول بنایی بودن داده بود و داشت به طرف در ورودی می رفت که  صاحب خونه ازش پرسیده بود : آقا کجا؟ در جواب گفته بود بتوچه!! صابخونه یقه شو گرفته بود که بندازدش بیرون اما یه مشت خورده بود پای چشش. کارگرا هم که مغلطه رو دیده بودن با صاحبخونه تا جایی که یارو می خورد زدندش و انداختنش بیرون. بعد چند روز مشخص شد طرف یکی از همسایه های تازه بوده که تشنجی بوده و موقعی هم که وارد اون خونه شده تو حال خودش نبوده و اونجا رو با خونه خودش اشتباه گرفته بوده!!

اینم همسایه های ما!!

پرده سوم:

 

بد جوری زده بود به نرده های کنار جاده٬ ماشین ته دره بود اما مرد روی تخت بیمارستان. احساس میکرد لحظه های آخر زندگیشه . زنش کنارش نشسته بود و آروم آروم براش اشک می ریخت٬ یه لحظه با خودش فکر کرد اگه من بمیرم به سر این زن چی میاد؟ سرشو برگردوند و خواست که  با زنش حرف بزنه. بعد کلی تقلا تونست منظورشو به زنش بفهمونه . خانم رفت و بعد مدتی با یه وکالت نامه برگشت و شوهرش پاشو امضا کرد. تمام اموال مرد به اسم زن شد ٬200000000 تومان اونم موقعی که بهترین خونه شهر یک دهم این پولم نبود . حالا با خیال راحت می تونست سرشو بذاره زمین و بمیره اما.. نمرد...

برادر خانم هم وقتی از قضیه خبر دار شد با حیله تونست یه وکالت از خانم بگیره و ...

همه سرمایه دود شد رفت هوا حالا آقا از بستر بلند شده اما وقتی خبرو شنید دوباره افتاد. زن طلاق گرفت ٬ مرد سکته کرد و برادر فرار حالا بعد 20 سال یارو در خونشو اشتباه میگیره و کتک می خوره... 

پرده چهارم:

 

زن بنده خدا خوشحال بود که تونسته بعد این همه کلفتی و تو سری خوری تو خونه شوهر معتاد و مفنگیش حداقل همین پول هر چند ناچیزو بگیره و به یه گوشه ای از زخمای زندگیش بزنه. صیغه طلاق جاری شد و زن از یه طرف رفت و مرد هم از طرف دیگه. نمی دونست خوشحال باشه یا غمگین. خوشحال از نجات از منجلاب این مرد یا ناراحت از برگشت به خونه پدر. بعد چند هفته این در و اون در زدن تونستی ه کارم دست و پا کنه و زیر منت کسی نمونه. پولشم تو بانک بود و هر ماه مقداری از پس اندازش رو هم بهش اضافه می کرد و سودی هم به پولش اضافه می شد . چند سالی به همین روال گذشت و کم کم سرمایه نسبتا خوبی جمع کرد . دور بری ها همه میگفتن با این 10 میلیون می شه حد اقل یه تکه زمین خرید و یه پس انداز واسه آینده داشت...

اکبر آقا شوهر اکرم دختر خاله مادرش بنگاه داشت و آدم معتبری به نظر می رسید. با خودش فکر کرد اگه پولمو دست اکبر آقا بدم هر چی باشه از غریبه بهتره بهشم می شه اعتماد کرد وتسه همینم یه روز چادر چاقچور کرد و رفت پیش اکرم خانوم و قضیه رو گفت و اکرم خانومم قرار شد با اکبر آقا حرف بزنه و خبرشو بده...

بعد دو روز اکرم خانوم زنگ زد و قرار شد زن پولشو پیش اکبر آقا ببره و برد...

اکبر آقا کلی در مورد ترقی زمین و...  حرف زد و  زن هم بدون اینکه مدرکی از اکبر آقا بگیره پولشو داد تا اکبر آقا واسش یه زمین دست و پا کنه اما چند ماهی گذشت و خبری نشد و هر بارم زنگ میزد یا اکبر آقا مغازه نبود یا نماز می خوند!!!

 

پرده آخر:

 

راننده تاکسیه دل پردردی داشت. می گفت یه خونه اجاره کردم بلوار پیروزی هر ماه 300000 تومن اجاره میدم. صاحب خونم یه آقاییه که 2 سال از خودم بزرگتره و 6 تا بچه داره!!!(یارو بهش می خورد 36-35 داشته باشه) . میگفت یارو کشاورز بوده و چغندر تو فریمان می کاشته زمیناش گرون شده فروخته و اومده مشهد یه 3 طبقه خریده با یه 206 . حرفاش تازه داشت گل می نداخت که رسیدیم پشت چراغ قرمز تقی آباد (که تازگی از فلکه بودن به چهارراهیت ارتقاء رتبه گرفته٬ مثل فلکه برق و احمد آباد و ملک آباد و...). چراغ 82 ثانیه به سبز شدنش مونده بود که یه سوناتای مشکی با لاستیکای پهن و تتیپ پر ابهتش آینه به آینه پیکان فلک زده سال تاج گذاری احمد شاه!!! ایستاد . یه آدم شکم گنده با یه پیراهن که معلوم بود سالهاست رنگ اتو رو به خودش ندیده توی سوناتا پشت فرمون هیدرولیکش نشسته بود و با تلفن همراه p990 داشت حرف میزد . صداش کاملا به گوش ما می رسید . میگفت : جعفر راضی بشی داشتم از راسته قلعه میامدم سرعتم زیاد بود کره خرته ندیدم رفت زیر ماشینم!!! حالا کره خر ندرم بهت بدم یک دنه میش درم اگه مخی بیا همور بهت بدم ولی کره خر تو دست و بالم نیست. یارو یه چیزی پرسید... آقای سوناتا جواب داد: ندیدمش بخدا . سرعتم زیاد بود از روش رد شدم ٬ بعد که واستادم دیدم دو نصفه رفته!!!  حالا یک کره خر بوده دگه...

معلوم نبود مرتیکه چوپان با چه سرعتی تو روستا رانندگی می کرده که کره خر فلک زده دو نصف شده بود. باورتون نمی شه از تقی آباد تا عدل خمینی با بقیه مسافرا اونقدر خندیدیم که دل درد شدم. مسافر عقبی اشک تو چشاش جمع شده بود از بس که به آقای سوناتا خندید...

به قول دوستم دیگه هیچ چیز سر جاش نیست . توی مملکتی که فرمانده نیروی انتظامی بشه شهردار٬ رئیس صدا و سیما از ریاست سازمان انرزی اتمی سر در بیاره ٬ رئیس فرهنگستان ادب فارسی بشه رئیس مجلس ٬ قائم مقام رهبری اونقدر بی نام و نشون بشه که بهش بگن خائن٬ یه مهندس شهر سازی بشه رئیس جمهور ٬ بهترین شهردار آسیا ممنوع الکار بشه و ...

باور کنید هیچ چیز سر جاش نیست کاش یه امیر کبیر یا  یه قائم مقام یا  یه شیخ بهائی یا  یه ابو علی سینا یا یه سردار خان یا یه رئیس علی یا  یه عباس میرزا یا .... سر از خاک بر می داشتن و می دیدن به سر ما چی اومده!!!

کوروش تو رو خدا بیدار شو...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 18:49  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تو هر گوشه شهر ما هر ثانیه هزار اتفاق تلخ و شیرین میفته و هر اتفاق هزار تجربه داره.

یه روز تاید میشه معضل جامعه یه روز انرژی هسته ای یه روز سیب زمینی یه روزم فوتبال.

اینا میان و میرن چیزی که میمونه ماییم و ایران ما...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
سکوت محض
آدم کوکی
مادر تنها واژه خوبی ها...
دخمل شیطون
دختر ایرونی
مشکل از منه!!!
اصل قورباغه ای!!!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM